رفتی ...
کنار حسرتی دیرینه ماندم / بهار من، گل من، زود رفتی . . .
همین دلتنگیهای فصلی
همین دلشوره های بیخودی
همین لبخندهای گاهی به گاهی
همین چشمهای خیس یواشکی
همین لجبازیهای شبیه بچگی
همین بغض های بیقرار
همین دلهره های مشکوک
اصلا" همین نوشته های خط خطی ؛
همهء اینها عشق است
خود ِ خود ِ عشق است
سختش نکن!
عشق همین اتفاقات ساده است...

بوی دلتنگی میدهم…
حتی بهار هم پیله ی تنهایی ام را
به روی پروانه هایش نمی گشاید . . .
دوستت دارم شاهدی ندارم جز کوچه پس کوچه های خلوت دل!

کلاغ جان!
قصه من به سر رسید...
سوار شو!
تو را هم تا خانه ات می رسانم...

گاه دلتنـــــــگ می شوم
دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها
حسرت ها را می شمارم
و باختن ها
وصدای شکستن را
... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم
وکدام خواهش را نشنیدم
وبه کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگــــــــــــــــم

گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ
آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد
گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!
ببرم بخوابانمش!
لحاف را بکشم رویش!
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،
وسط گریه هایش بگویم:
غصه نخور خودم جان!
درست می شود!درست می شود!
اگر هم نشد به جهنم...
تمام می شود...
بالاخره تمام می شود...!!!

بــرخی آدمها به یــک دلیل از مــسیر زنــدگی مــا می گــذرند :
بـه مــا درسهایی بــیامــوزند کــه اگــر می مــاندند هــرگز یــاد نــمی گــرفتیم ...


بوی مهربانی می آید !
کجا ایستاده ای ؟ در مسیر باد !؟
زندگی را بی عشق سپری کردن غم بزرگی است . . .
اما این تقریبا برابر است با غمی که زندگی را ترک کنی ، بدون اینکه به کسی که عاشقش هستی بگویی که دوستش داری . .

گاهی “ دوست داشتن ” پنهان بماند قشنگ تر است
دوست داشتن را باید کشف کرد ؛
درک کرد ، و از آن لذت برد . . .

فرض کن
به عکاس بگویم
تارهای سپید را سیاه کند
و چین و چروک را ماست مالی
و حتی از آن خنده ها که دوست داری برایم بکارد
باز هم از نگاهم پیداست چقدر به نبودنت · خیره مانده ام . . .

تقصیر من که نیست !
این بغض های سمج عادت شان شده است
که مدام سر از کار دلم در آورند . . .

روزهایی که دلم شکسته بود یادحرف های پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که می گفت :
پینوکیو ! چوبی بمان ! آدمها سنگی اند ، دنیایشان قشنگ نیست !

اهـل پـنـهـان کـاری نـیـسـتـــم ..!
اعـتـرافــ مـی کـنـــم : ..
زمـــــــانــــــی دل یـــکــی را ســوزانـــده ام !!
حــالا ..
یـــــکـــــی..
یـــــکــــــی ..
یـــــــــکــــــی ..
دلــــم را مــی ســوزانـــنـــــد !!
وقتـــــی به عقب بر میگردی ؛
متوجه میشی که جــــــای بعضیا ،
الان که تو زندگیت خالــــــی نیست هیـــــچ …
اون موقعشم زیـــــــــــادی بوده … !!!
نویسنده ها "سیگار" می کشند
شاعر ها " هجران"
نقاش ها "تابلو"
زندانبان ها "دیوار"
زندانی ها "تنهایی"
دزدها "سرک"
مریضها "درد"
بچه ها "قد"
و به من برای کشیدن "آه" رسید !

کاش می دانستم چه کسی این سرنوشت را برایم بافت
آنوقت به او می گفتم یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغض هایم را نمی توانم فرو بدهم

"هست" را اگر قدر ندانی میشود "بود "
و چه تلخ است "هستی" که "بود" شود و "دارمی" که "داشتم"
به روزها دل مبند ، روزها به فصل که میرسند رنگ عوض میکنند
با شب بمان ، شب گرچه تاریک است ، لیکن همیشه یک رنگ است . . .
همه چیز همان طور اتفاق افتاد
كه آرزو كرده بودم
فقط در آرزوهایم
تو از آن دیگری نبودی ...!
.......
تنهایی ... تقدیر من نیست ترجیح منه

خدا آن حس زیبائیست که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را
یکی آهسته می گوید
کنارت هستم ای تنها
و دل آرام می گیرد


او ضمیر مفرد غایب نیست، او همه دنیای من است…
سخت ترین کار دنیا بی محلی کردن به کسیه که با تمام وجود دوسش داری…
دوستت دارم به اندازه ی پلک هایی که در زمان خیال پردازی هایم
زدم و چه بسیار خیالاتی که در ذهن پروراندم . . .
